|
دوستانه
|
||
|
ناگفته ها |
پيري آن نيست كه بر سر بزند موي سپيد
هر جواني كه بدل عشق ندارد پير است
باچتر آبی ات به خیابان که آمدی
حتماً بگو به ابر به باران که آمدی
نم نم بیا به سمت قراری که درمن است
از امتداد خیس درختان که آمدی!
امروز روز خوب من و روز خوب توست
با خنده روییت بنمایان که آمدی
فواره های یخ زده یکباره واشدند
تا خورد بر مشام زمستان که آمدی
شب مانده بود و هیبتی از ناگهان تو
مانند ماه تا لب ایوان که آمدی
زیبایی ِرها شده در شعر های من!
شعرم رسیده بود به پایان که آمدی.
...پیش از شما خلاصه بگویم ـ ادامه ام
نه احتمال داشت نه امکان که آمدی
...گنجشگها ورود تو را جار می زنند
آه ای بهار گمشده ...ای آنکه آمدی
فرهاد صفریان

دیشب باران قرار با پنجره داشت
روبوسی آبدار با پنجره داشت
یکریز به گوش پنجره پچ پچ کرد
چک چک چک چک ... چکار با پنجره داشت؟
شادروان قيصر امين پور

وقتیکه حالت بده . ..
روحت بی پناهه . .
می بینی هر کاری که کردی اشتباهه . . .
وقتیکه کم کم به کسی وابسته میشی . .
چون از شبای بی نوازش خسته میشی !
وقتی که آروم شدنت خیلی بعیده . . .
اینجا یکی هست که به حرفات گوش میده
برگرد به من!
مث ِ پرنده ای که درختشو پیدا کنه !
برگرد به من
مث ِ کسی که شبونه هوس ِ دریا کنه
وقتی به جز شب هیچ رنگی تو نگات نیست. . .
وقتی کسی اندازه ی تنهائیات نیست!!
وقتی که گم می شی و می ترسی دوباره . . .
می فهمی هیچکی مثل من دوست نداره . . .
وقتی دلت به صد در ِ بسته رسیده . . .
اینجا یکی هست که تو مشتش یه کلیده !
برگرد به من . .
مث ِ پرنده ای که درختشو پیدا کنه ..
برگرد به من
مث ِ کسی که شبونه هوس دریا کنه . . .
سعید مدرس و آرتا آهنگ برگرد به من دانلود کنید

مست از بوسه هایی هستیم که هنوز نگرفته ایم
از روزهایی که هنوز نیامده اند
و زمزمه گوی بهترین آرزوها
بارالها
سایه صلح و آزادی و مهر
برکت و شادی و سلامت
را
جاودان بر گستره این خاک
بگستران
لبخند که میزنی
شکوفه میدهم
آفتابی یا باران؟
.....
ناگهانی،
مثل حس جاری رگبرگهای یک گلِ گمنام
در عبور روزهای آخر اسفند...
حس سبزی، حس سبزینه
مثل یک رفتار معمولی در آیینه
عشق هم شاید
اتفاقی ساده و عادیست
قیصر امین پور

کولی! به حرمت بودن، بايد ترانه بخوانی
شايد پيام حضوری، تا گوشها برسانی
دود تنوره ديوان، سوزانده چشم و گلو را
برکش زوحشت اين شب، فرياد اگر بتوانی
کولی! به شوق رهايی، پايی بکوب و به ضَربش
بفرست پيک و پيامی، تا پاسخی بستانی
بر هستی تو دليلی، بايد ضمير جهان را
نعلی بسای به سنگی، تا آتشی بجَهانی
اعصارِ تيره ديرين، در خود فشرده تنت را
بيرون گرا که چو نقشی، در سنگواره نمانی
کولی! برای نمردن، بايد هلاکِ خموشی
يعنی به حرمتِ بودن، بايد ترانه بخوانی
سیمین بانوی بهبهانی
تا وقتي بودي
همه چيز خوب بود
زندگي اين همه بدبختي نداشت.
بي تو
خطي از سياه كشيدند دور اميد
بي تو
شادابي ما را خط خطي كردند
يك پنجره كم است
نمي تواند زيبايي دريا را نشان بدهد
كم است
امكانات انساني ما بي تو
در تاريكي هستيم
بيا ما را بيرون ببر
ببر به لحظه هاي تازه!
رسول یونان
|
|